تبليغاتX
تفكر جذاب
طناب آرامبخش

در دهکده شیوانا زلزله های شدیدی پشت سر هم رخ می داد و زندگی عادی مردم به کلی مختل شده بود. مشکل تامین سوخت و غذا و آب باعث شده بود، اهالی دهکده همگی در اطراف مدرسه شیوانا چادر بزنند و از امنیت و مساعدت های اهالی مدرسه برخوردار شوند. زلزله دائم رخ می داد و هر بار مردم وحشتزده با داد و فریاد این سمت و آن سمت می دویدند و حتی بعضی از ترس گریه می کردند. اما شاگردان شیوانا همگی آرام و آسوده حتی وقتی زلزله رخ می داد گوشه ای پناه می گرفتند و بعد دوباره کمک خود را به مردم وحشتزده ادامه می دادند. شیوانا نیز چهره ای بسیار آرام و مطمئن داشت و هیچ نشانه ای از ترس و وحشت درچهره اش نمایان نبود.
یکی از اهالی وحشتزده دهکده وقتی چهره و رفتار آرام شیوانا و اهالی مدرسه را دید، با کنجکاوی در مقابل جمع از شیوانا پرسید: "استاد! زمین زیر پای شما هم مثل ما می لرزد و همان خطری که ما را تهدید می کند و به هراس می اندازد، می تواند شما را نیز از بین ببرد. دلیل این همه آرامش و آسودگی شما در چیست؟"

( ادامه مطلب )



نوشته شده توسط ما ده نفر در 9/9/1388 و ساعت 09:29 | - نظر(2) -

قلب ماسه ‏اي

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توي ساحل با يک چوب روي ماسه‏ها ترسيم مي کرد. شايد فکر مي‏کرد که هرچه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعني اينکه بيشتر دوستش دارد! بعد از اينکه قلب ماسه‏ اي‏ش کامل شد سعي کرد با دستهايش گوشه‏ هايش را صيقل بدهد تا صاف صاف بشود. شايد مي‏ خواست موقعي که دريا آن را با خودش مي‏برد، اين قلب ماسه‏اي جائي گير نکند! از زاويه هاي مختلف به آن نگاه کرد، شايد مي‏خواست اينطوري آن را خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزي شده که دلش مي‏خواست!

( ادامه مطلب )



نوشته شده توسط ما ده نفر در 9/9/1388 و ساعت 09:29 | - نظر(0) -

پیرزن و دریا

همان طور به دریا خیره شده بود. اصلا پلک نمی زد، هر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی گشت، همین جا می نشست و فکر می کرد. با خودش حرف میزد!
- آخه چرا؟ این همون دریاست که من با ماهی هاش شکم مادر و خواهرم رو سیر می کنم، دریایی به این بزرگی و آرومی چرا میون این همه ماهیگیر، فقط پدر من رو کشید تو خودش؟
بیچاره انقدر کارکرده بود که قیافش چند سال از سنش پیرتر شده بود.
یک سال بعد پیرزنی همان جا به دریا خیره شده بود، داغ شوهر و فرزند بدجوری ته دلش سنگینی میکرد 

منبع:سایت سپنتا


نوشته شده توسط ما ده نفر در 9/9/1388 و ساعت 09:27 | - نظر(0) -

کمک کاینات

دو خواهر یکی بدخلق و اخمو و غرغرو و دیگری شاد و خندان و خوشرو نزد شیوانا آمدند، تا مشکلشان را حل کند. خواهر شاد و خوشرو گفت که زندگیش تبدیل به مجموعه ای از حوادث خنده دار و شاد شده و حتی همسری هم که نصیبش شده فردی شوخ و شاد و خوش مشرب است و آنها حتی لحظه ای فرصت جدی بودن و متین بودن را ندارند. هیچکس آنها را جدی نمی گیرد و هر وقت می خواهند چیز جدی و محکمی را به کسی بگویند، شخص مقابل گمان می کند که آنها شوخی می کنند و در نتیجه حرفشان را جدی نمی گیرد. حتی بچه های آنها هم شوخ و شاد و شنگول شده اند و لحظه ای صدای قهقهه خنده از خانه آنها بیرون نمی رود.

( ادامه مطلب )



نوشته شده توسط ما ده نفر در 7/2/1388 و ساعت 05:38 موضوع: متن | - نظر(0) -

پیرزن و نامه ای به خدا !

یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نا مه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.
در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز  نشستگی می گذرد .دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج  می کردم.یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام.اما بدون آن پول چیزی نمی توانم بخرم. هیچ کس را هم ندارم تا از او پول قرض بگیرم.تو ای خدای مهربان تنها امید من هستی به من کمک کن...
کارمند اداره پست خیلی تحت تاثیر قرار گرفت و نامه را به سایر همکارانش نشان داد.
نتیجه این شد که همه  آنها جیب خود را جستجو کردند و هر کدام چند دلاری روی میز گذاشتند.
در پایان 96 دلار جمع شد و برای پیرزن فرستادند...
همه کارمندان اداره پست از اینکه توانسته بودند کار خوبی انجام دهند خوشحال بودند.
عید به پایان رسید و چند روزی از این ماجرا گذشت.
تا این که نامه دیگری از آن پیرزن به اداره پست رسید که روی آن  نوشته شده بود: نامه ای به خدا !
همه کارمندان جمع شدند تا نامه را باز کرده و بخوانند.

مضمون نامه چنین بود :
خدای عزیزم. چگونه می توانم از کاری که برایم انجام دادی تشکر کنم .با لطف تو توانستم شامی عالی برای دوستانم مهیا کرده وروز خوبی را با هم بگذرانیم.من به آنها گفتم که چه هدیه خوبی برایم فرستادی...
البته چهار دلار آن کم بود که مطمئنم کارمندان اداره پست آن را برداشته اند.... !!!!!!


نوشته شده توسط ما ده نفر در 7/2/1388 و ساعت 05:34 | - نظر(0) -

قصه ها ناقص نمی مانند!

 

روزی شیوانا از مقابل مدرسه ای می گذشت. مدیر مدرسه را دید که کتاب های قصه را مقابل خود گذاشته و بعضی از صفحات آن را با قیچی می برد!! شیوانا با تعجب از مدیر مدرسه دلیل اینکار را پرسید. مدیر گفت: "این کتاب قصه ها را از سرزمین دوری آورده اند، که فرهنگ و عقاید آنها با ما متفاوت است. آن بخش هایی که با فرهنگ بچه های این دیار همخوانی ندارد را پاره می کنم و از بین می برم تا بچه ها آنها را نبینند و چشم و گوششان باز نشود!!"شیوانا یکی از کتاب ها را برداشت و ورق زد و گفت: "اما تو با اینکار باعث می شوی که بخش هایی از قصه ناقص شود و بچه ها خودشان در ذهن خود بخش های از بین رفته را بازسازی کنند. نویسنده این قصه ها اگر واقعا قصد تخریب ذهن و فکر کودکان این دیار را داشت، تو در عمل با وادار سازی کودکان به بازسازی صحنه های حذف شده توسط خودشان، به این تخریب و ویرانگری کمک می کنی!!! به جای پاره کردن و ناقص کردن این قصه ها و تحویل نسخه های ناقص و بریده به کودکان و ایجاد نفرت در وجود آنها و وادار سازی آنها به بازسازی بخش های ناقص در درون ذهن خود، تمام این کتاب ها را به گوشه ای بریز و خودت برای بچه ها مناسب فرهنگ و عقاید سنتی این دیار کتاب قصه بنویس!! وقتی کسی در ذهنش قصه ناقصی را بازسازی و کامل می کند، خود را در قصه سهیم می داند و به آن علاقه مند می شود. چرا با دست خودت علاقه به فرهنگ مخرب سرزمین دور را در کودکان این دیار ایجاد می کنی!!


نوشته شده توسط ما ده نفر در 7/2/1388 و ساعت 05:33 موضوع: متن | - نظر(0) -

آیا شیطان وجود دارد؟

آیا شیطان وجود دارد؟ آیا خدا شیطان را خلق کرد؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند: آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟ شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: "بله او خلق کرد." استاد پرسید: "آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟" شاگرد پاسخ داد: "بله، آقا!" استاد گفت: "اگر خدا همه چیز را خلق کرد، پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست، خدا نیز شیطان است." شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست. شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: "استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟" استاد پاسخ داد: "البته"

( ادامه مطلب )



نوشته شده توسط ما ده نفر در 7/2/1388 و ساعت 05:27 موضوع: متن | - نظر(0) -

بخوان

* خدا تنها معشوقي است که عاشقاني دارد، که هيچ يک از بودن ديگري ناراضي نيست و هيچگاه يکي از آنها معشوقش را تنها براي خود نمي خواهد.

* اينگونه زندگي کنيم: ساده اما زيبا، مصمم اما بي خيال، متواضع اما سربلند، مهربان اما جدي، سبز اما بي ريا، عاشق اما عاقل.

* وقتي به آسمان نگاه ميکني، دوست داري کدام ستاره از آن تو باشد؟...
   به آن ستاره که کم نور تر است قانع باش، چون ستاره پر نور را، همه نگاه ميکنند.


نوشته شده توسط ما ده نفر در 7/2/1388 و ساعت 05:24 | - نظر(0) -

قلب چیست؟

آدمي دو قلب دارد. قلبي كه از بودن آن با خبر است و قلبي كه از حضورش بي خبر. قلبي كه از آن با خبر است، همان قلبيست كه در سينه مي تپد. همان كه گاهي مي شكند، گاهي مي گيرد و گاهي مي سوزد. گاهي سنگ مي شود و سخت و سياه و گاهي هم از دست مي رود...
با اين دل است كه عاشق مي شويم. با اين دل است كه دعا مي كنيم. با همين دل است كه نفرين مي كنيم و گاهي وقتها هم كينه مي ورزيم... اما قلب ديگري هم هست. قلبي كه از بودنش بي خبريم.
اين قلب اما در سينه جا نمي شود و به جاي اينكه بتپد، مي وزد و مي بارد و مي گردد و مي تابد. اين قلب نه مي شكند، نه ميسوزد و نه مي گيرد. سياه و سنگ هم نمي شود. از دست هم نمي رود. زلال است و جاري. مثل رود و نسيم و آنقدر سبك است، كه هيچ وقت هيچ جا نمي ماند. بالا مي رود و بالا مي رود و بين زمين و ملكوت مي رقصد.
اين همان قلب است كه وقتي تو نفرين مي كني، او دعا مي كند. وقتي تو بد مي گويي و بيزاري، او عشق مي ورزد. وقتي تو مي رنجي او مي بخشد...
اين قلب كار خودش را مي كند، نه به احساست كاري دارد نه به تعلقت، نه به آنچه مي گويي، نه به آنچه مي خواهي.
و آدمها به خاطر همين دوست داشتنيند. به خاطر قلب ديگرشان، به خاطر قلبي كه از بودنش بي خبرند....


نوشته شده توسط ما ده نفر در 7/2/1388 و ساعت 05:22 | - نظر(0) -

اشتباه فرشتگان

درويشي با اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده ميشود، پس از اندك زماني داد شيطان در مي آيد و رو به فرشتگان مي كند و مي گويد: "جاسوس مي فرستيد به جهنم!؟ از روزي كه اين آدم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنميان را هدايت مي كند."و حال سخن درويشي كه به جهنم رفته بود اين چنين است:
"
با چنان عشقي زندگي كن كه حتي بنا به تصادف اگر به جهنم افتادي، خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند."


نوشته شده توسط ما ده نفر در 6/2/1388 و ساعت 04:15 | - نظر(0) -

عشق برای تمام عمر
پیرمردی صبح زود از خانه‌اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند سپس به او گفتند: باید ازتو عکسبرداری شود تا جایی از بدنت آسیب ندیده باشد. پیرمرد غمگین شد و گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیلش را پرسیدند. پیرمرد گفت زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می‌دهیم. پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می‌دانم او چه کسی است...!

نوشته شده توسط ما ده نفر در 6/2/1388 و ساعت 04:15 | - نظر(0) -

گدای نابینا

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟

روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!

وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید


نوشته شده توسط ما ده نفر در 6/2/1388 و ساعت 04:14 | - نظر(1) -

معماي انيشتين

۱-در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد. ۲-در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند. ۳-این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت مینوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند. سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟  

راهنمایی: ۱- مرد انگليسي در خانه قرمز زندگی می کند. ۲-مرد سوئدی، یک سگ دارد. ۳-مرد دانمارکی چای می نوشد. ۴-خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد. ۵-صاحبخانه خانه سبز، قهوه مینوشد. ۶-شخصی که سیگار (مال پال)می کشد پرنده پرورش می دهد. ۷-صاحب خانه زرد، سیگار (دانهیل) می کشد. ۸-مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر مینوشد. ۹-مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند. ۱۰-مردی که سیگار (بلندز)می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند. ۱۱-مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار (دانهیل) می کشد زندگی می کند. ۱۲-مردی که سیگار (بلومستر)می کشد، آبجو می نوشد. ۱۳-مرد آلمانی سیگار (پرینس)میکشد. ۱۴-مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند. ۱۵-مردی که سیگار (بلندز)میکشد همسایه ای دارد که آب می نوشد.


نوشته شده توسط ما ده نفر در 6/2/1388 و ساعت 04:13 | - نظر(0) -

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید
 یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و درآن خلوت دلخواسته گشتیم
 ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

( ادامه مطلب )



نوشته شده توسط ما ده نفر در 6/2/1388 و ساعت 04:12 موضوع: شعر | - نظر(0) -

آيا مي‌دانيد

1.       آيا ميدانستي که زرافه تار صوتي ندارد و لال است و نميتواند هيچ صدايي از خود در آورد

2.       آيا ميدانستي که گربه و سگ هر كدام پنج گروه خوني دارند و انسان چهار گروه

3.       آيا ميدانستي که موشهاي صحرايي چنان سريع تكثير پيدا ميكنند ،كه در عرض هجده ماه دو موش صحرايي قادرند يك ميليون فرزند داشته باشند.

4.       آيا ميدانستي که جنين بعد از هفته هفدهم خواب هم ميتواند ببيند

5.       آيا ميدانستي که روباهها همه چيز را خاكستري ميبيند

6.       آيا ميدانستي که اسبها در مقابل گاز اشك آور مصون اند

7.       آيا ميدانستي که زرافه ايستاده وضع حمل مي‌كند و نوزادش از فاصله 180 سانتي متري به زمين ميافند

8.       آيا ميدانستي که 1300 كره زمين در سياره مشتري جاي مي گيرد

9.       آيا ميدانستي رود دجله به خليج فارس ميريزد

10.   آيا ميدانستي که 85% گياهان در اقيانوسها رشد ميكنند

( ادامه مطلب )



نوشته شده توسط ما ده نفر در 6/2/1388 و ساعت 04:11 موضوع: علم | - نظر(0) -

متن زير گوشه اي از نامه چارلي چاپلين هنرمند و نابغه سينما به دخترش است:

دخترم! اينجا شب است، يک شب نوئل و من از تو بسي دورم، خيلي دور، اما تصوير تو آنجا روي ميز هست، تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست، اما تو کجايي؟ آنجا در صحنه پر شکوه تئاتر هنرنمايي مي کني؟ شنيده ام نقش تو در اين نمايش پر نور و پر شکوه، نقش آن “شهدخت ايراني” است که اسير تاتارها شده است. شاهزاده خانم باش و بمان، ستاره باش و بدرخش اما قهقهه تحسين آميز تماشاگران، عطر مستي آور گل هايي که برايت فرستاده اند، تو را فرصت هشياري داد نامه پدرت را بخوان.

( ادامه مطلب )



نوشته شده توسط ما ده نفر در 6/2/1388 و ساعت 04:06 موضوع: متن | - نظر(0) -

تست هوش

سوأل اول :فرض کنيد در يک مسابقه دوي سرعت شرکت کرده ايد. شما از نفر دوم سبقت مي گيريد حالا نفر چندم هستيد؟

سوأل دوم:اگر شما توي همون مسابقه از نفر آخر سبقت بگيريد، نفر چندم خواهيد شد؟

سوأل سوم:رياضيات فريبنده!!! اين سوأل رو فقط ذهني حل کنيد. از قلم و کاغذ و ماشين حساب استفاده نکنيد. عدد 1000 رو فرض کنيد. 40 رو به اون اضافه کنيد. حاصل رو با يک 1000 ديگه جمع کنيد. عدد 30 رو به جواب اضافه کنيد. با يک هزار ديگه جمع کنيد. حالا 20 تا ديگه به حاصل جمع، اضافه کنيد.  1000 تاي ديگه جمع کنيد و نهايتاً 10 تا ديگه به حاصل اضافه کنيد. حاصل جمع بالا چنده؟

سوال چهارم؟

پدر ماري، پنج تا دختر داره: 1-Nana 2- Nene 3- Nini 4- Nono. اسم پنجمي چيه؟

پاسخ هايتان را به ادرس زير بفرستيد تا ببينيم چقدر باهوشيد 

sara.success@yahoo.com 


نوشته شده توسط ما ده نفر در 6/2/1388 و ساعت 04:04 موضوع: مسابقه | - نظر(0) -

میلاد آدم

نعره زد عشق که خونین جگری پیدا شد
حسن لرزید که صاحب نظری پیدا شد
فطرت آشفت که از خاک جهان مجبور
خود گری خود شکنی خود نگری پیدا شد
خبری رفت ز گردون به شبستان ازل
حذر ای پردگیان
! پرده دری پیدا شد
آرزو بی خبر از خویش به آغوش حیات
چشم وا کرد و حیات دگری پیدا شد
زندگی گفت که در خاک تپیدم همه عمر
تا از این گنبد دیرینه دری پیدا شد

                                                                 اقبال لاهوری          


نوشته شده توسط ما ده نفر در 6/2/1388 و ساعت 04:02 موضوع: شعر | - نظر(0) -

مقايسه قسمت هاي مختلف مربوط به مدرسه با فيلم ها

مقايسه قسمت هاي مختلف مربوط به مدرسه با فيلم ها

مدرسه ما

 پايگاه جهنمي

خروج از مدرسه

 فرار از آلكاتراس

نمره بيست

 افسانه آه

مدير مدرسه

 مرد 6 ميليون دلاري

شوخي با مدير

 بازي با مرگ

روز دادن كارنامه

 حادثه در كندوان

امتحان

 شايد وقتي ديگر

روزي كه معلم به كلاس نمي آيد

 بوي خوش زندگي

اخراج از كلاس

 يك بار براي هميشه

نمازخانه دبيرستان

 قطعه اي از بهشت

زنگ آخر

 آرايشگاه زيبا

امحان پايان ترم

 قلب ها براي كه مي تپد

پيام متقلب براي ديگران

 چشم هايم براي تو

راهي براي متقلبان

 جيب بر ها به بهشت نمي روند

( ادامه مطلب )



نوشته شده توسط ما ده نفر در 6/2/1388 و ساعت 03:51 موضوع: طنز | - نظر(0) -

مسابقه مسابقه!!

ايها الناس خبر خبر !! 

خانوم باش تازه ميپرسه چه خبر  

مگه خبر نداري          مسابقه رو ما داريم  

چيكار كنيد                   هيچ كاري    

 فقط بهترين جمله رو درباره معلمتون به آدرس زير پست كنيد شايد شما هم برنده ما باشيد    

sara.success@yahoo.com 


نوشته شده توسط ما ده نفر در 6/2/1388 و ساعت 03:51 موضوع: مسابقه | - نظر(0) -

نوشته های پیشین
طناب آرامبخش
قلب ماسه ‏اي
پیرزن و دریا
کمک کاینات
پیرزن و نامه ای به خدا !

صفحات :
[ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 2 ] [ صفحه بعد ]